تبليغاتX
نجیب زاده ای که دیگر نیست
بهانه برای اینکه یادت بیفتم خدای من
خدایا

نمی دونم اهل خوندن وبلاگ هستی یا نه اما بهت احتیاج دارم

احتیاج داریم...

و به هر کسی که می تونه برای ما دو تا دعا کنه

ما رو از هم دور نکن

آمین

 

2 نوشته شده در  88/08/18ساعت 0:21  توسط فروغ  | 

توهم قبل از خود کشی

كسي بارون به اون تندي نديده بود.همه از اين بارون حرف مي زدن و ذوق مي كردن.

همه به جز اون كه بي تفاوت تو اتاق هميشه تاريكش رو تختش دراز كشيده بود و 

nothing els matters رو گذاشته بود رو repeatهزار بار گوش مي كردشون و به صداي بارون كه هيچ احساسي رو توش زنده نمي كرد

دراز كشيده بود و بوي نم كه از در باز اتاق رو به حياطش خودشو دزدكي ميرسوند داخلو مي چشيد و تلاش مي كرد كه از بارون متنفر باشه كه آخرين شب ترجيحا تاريكشو به گند كشيده بود...

سعي كرد بخوابه و به هيچي جز ماهي كه پشت ابر بود فكر نكنه اما بوي ماه يواش يواش همه جا رو ور داشت.

آروم از جاش بلند شد .انگار كه بلور باشه و هر لحظه احتمال خورد و خاك شير شدنش بره...

پا برهنه رفت تو حياط و كف پاش خيس شد و خودش يخ كرد و موهاش به خاطر بارون خيس و فرفري... اشتباه نمي كرد بوي ماهو حس كرده بود و حالا داشت اونو تو آسمون مي ديد:يه قرص نقره اي

از اون قرص نقره اي هم متنفر بود اما اون شب مي خواست دوسش داشته باشه

يه اتود و يه كاغذ آورد و شروع كرد به نوشتن آخرين نوشته:

بعد از من ماه به برادر كوچيكم مي رسه اميدوارم مثل من ازش استفاده نكنه در ضمن بهش بگيد گريه هم نكنه... خواهش مي كنم بهش اينو بگيد خواهش مي كنم...

من از ماه متنفرم چون اونم منو دوست نداشته و همين طور از شب باروني كه نذاشت واسه يه بارم كه شده ماهو دوست داشته باشم

به اون پسر عموي كودنمم بگيد بعد من کتابامو مخصوصا اون کتاب قرمزه رو ور نداره بپیچونه: از دوست پسرم هديه گرفتمش...

حالا يكي بياد جنازمو از روتخت تو اتاق جمع كنه تا اين كثافت قرمز همه جا رو به گند نكشيده

اصلا به من چه!!!

 

2 نوشته شده در  88/08/12ساعت 13:52  توسط فروغ  | 

چنین گفت جسمم به روحش
روایت است تو را آنگاه که آفریدند من نبودم.تنها بودی...

"بود" هم "بود" نبود آخر من با تو "هستیم" و "شدن" های مکرر. . .

مهم نبودم. هنوز هم آنچنان نیستم اما تو تنها آنجا در باغ هیچ . . .

امروز تو

هستی من هم هستم و "بود" هم هست و "هست" شدنمان نیمه کاره

فردا

تو نخواهی بود و من همچنان هستم و "بود" هم بی بودا و "هست" هم دیگر نیست خواهد شد

فردا ما من خواهیم شد و "من" همه جسم و آدمیت نابود. . .

شاید. . .  

2 نوشته شده در  88/07/14ساعت 18:19  توسط فروغ  |